پرنده افسوس،فقط پرنده بود...

پرنده گفت: چه بویی ، چه آفتابی ، آه...بهار آمده است.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت.
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمی خواند
قرض نداشت
حتی آدمها را نمی شناخت...
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید...
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد...
پرنده ، آه،فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۵/۲۶ ساعت 10:27 توسط مسعود
|
دخترهمسایه! يادگار زيباي سرزمين من! اگرچه ديگرصداي آرامش بخش تو،در دل شبهاي خشک وسرد کوچه نمي آيد،اما هنوز صداي زمزمه هاي شبانه تو بامن است.اگرکوچه نيست،توهستي. هنوز مي توانم همه ي شبهای گذشته را لمس کنم چون توهستي، چون صداي نفس هاي تو درکنار من زمزمه هاي عاشقانه ي کوچه را سرمي دهد. اگرچه ديگر در کوچه ازعشق وجواني براي جوانان سخن نمي رانند،اما هنوز نوشته هاي من عشق تورا درلوح سفيد به تفسير نشسته است. توخواهي ماند چون هنوز عشقت نمرده است.پس درحسرت آن روزها خواهم گريست وبه يادآن، دسته گلي ازميخک رابه گردنم خواهم آويخت تابراي هميشه بوي تو را، بوي يکرنگي دختر همسایه را وبوي کوچه را احساس کنم،تاعطر وصداقت نفس هاي مهربان دخترهمسایه را در بطن وجود خود احساس کرده ونام مقدسش را لابه لاي سجّاده ي عشق وايمانم بپرستم.