داستان خدا و گنجشک
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۱ ساعت 16:34 توسط مسعود
|
گل های یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن...
دخترهمسایه! يادگار زيباي سرزمين من! اگرچه ديگرصداي آرامش بخش تو،در دل شبهاي خشک وسرد کوچه نمي آيد،اما هنوز صداي زمزمه هاي شبانه تو بامن است.اگرکوچه نيست،توهستي. هنوز مي توانم همه ي شبهای گذشته را لمس کنم چون توهستي، چون صداي نفس هاي تو درکنار من زمزمه هاي عاشقانه ي کوچه را سرمي دهد. اگرچه ديگر در کوچه ازعشق وجواني براي جوانان سخن نمي رانند،اما هنوز نوشته هاي من عشق تورا درلوح سفيد به تفسير نشسته است. توخواهي ماند چون هنوز عشقت نمرده است.پس درحسرت آن روزها خواهم گريست وبه يادآن، دسته گلي ازميخک رابه گردنم خواهم آويخت تابراي هميشه بوي تو را، بوي يکرنگي دختر همسایه را وبوي کوچه را احساس کنم،تاعطر وصداقت نفس هاي مهربان دخترهمسایه را در بطن وجود خود احساس کرده ونام مقدسش را لابه لاي سجّاده ي عشق وايمانم بپرستم.